خسته ام! خیلی خسته!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:2  توسط یلدا!
افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت ، زیرا دوست می داریم
دلتنگ ، زیرا عشق نفرینیست
اشعار فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:20  توسط یلدا!
|
بهار و سرما .... شب که میشه سرما میاد سراغم ...لم میدهم و به چیز هایی که نیست فکر میکنم ... به خانواده ای که نیست .. به هم زبانی که نیست... به خانه ای که خالی است زل میزنم و دلم میگیرد ... نه این که سرم گرم است غم فراموش شود .. غم هست ... همیشه هست .. مثل یک نقش هک شده بر دیوار ... حسرت هست .. حسرت چیز هایی که گم کرده ام و همیشه فکر میکنم که آیا باز به دست آوردنشان ممکن است؟ خانه! دلم خانه میخواهد .... که شب با هم بخندیم .... اینجا صدایی نیست جز سکوت و قلمی که روی کاغذ میدود .. صدایی نیست جز آهنگی که نوای دلتنگی مینوازد.... صدایی نیست نه! صدای قل قل قلیانی که تنهایی دیگر حتا مزه ندارد .. وقتی کسی نیست که بر سرش باش دعوا
کنم ... اینجا بالشت هست نه سری که دو تایی رویش بگذاریم و فیلم ببینیم .... اینجا همه چیز هست و هیچ چیز نیست .... اینجا منم بی هیچ تعلقی با یک دل تنگ ... و روبرویم؟ سراب!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:50  توسط یلدا!
|
شبا هر شب هر شب کارم شده گریه .... عزیزم ... خواهرم برگ گلم ... عشقم .. میدونی که چقدر دوست دارم... میدونی که نفس من به نفس تو بنده... یاد هر لحظه خاطره های کودکیم با تو عجینه و .... فقط میدونم که برات دعا میکنم .. وقتی که در مورد تصمیمت با من حرف زدی، ترسیدم ... گر گرفتم ... نمیدونم از این ترسیدم که بری و همه ی سختیهایی که من کشیدم را بکشی ؟ یا نمیدونم ترسیدم که برگردم و جای خالی تو ببینم ؟ نمیدونم شاید عمق وجودم همیشه ی جایی بود که امیدوار بود که همه باز دور هم جمع میشیم و انگار دیگه برای همیشه خیالم راحت شد که دور هم جمع شدنی در کار نیست .... انگار تک تک خاطرات کودکیمون رو باد برد .. انگار یهو یه کابوس ترسناک تو رو با خودش برد... نمیدونم چی تو وجودم خالی شد؟ چیزی هست که حتا از فکر کردن به تو میترسم ... آرزو میکنم ای عزیز تر از جونم که همیشه خوشحال باشی و هر کار که میکنی برات بهترین باشه ... میدونی که یه پاره از روح و وجود منی...
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:2  توسط یلدا!
|
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 7:38  توسط یلدا!
|
منتظر تو ام ... هر صدایی قلبم را به تپش وا میدارد .... مرددم..... میخوام جواب تلفنت را ندهم.. لحظه ها عذابم می دهند... به
صفحه تلفنم خیره میشوم... تو؟ در جایی دور ها شراب می نوشی و خوشی و من در گوشیی از دنیا لحظه ها را به امید شنیدنت میشمارم و تو غمت نیست .... تلفنم را خاموش میکنم ... آرام مینشینم .. آرامشی لحظه ای وجودم را میگیرد ... ولی نه... لحظه آرامش میگذرد و من با عجله روی تلفن میپرم و باز روشنش میکنم و به صفحه اش در انتظار تو زل میزنم ... و تو؟ عذابم میدهی و حتا نمیدانی .... خیالات نیست از عذابی که میکشم و تپشهای قلبم ...... تیک تیک ساعت عذابم میدهد... این رنج آخر نشدنی است ... این عذاب بی انتهاست .... کاش این درد را پایانی بود ... درمانی... آرامش دلم دستانم یخ کرده و قلبم بیمار است... شتاب کن و این بیمار را نجات بده ... که میترسم لحظه ای دیگر نباشد ....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 10:36  توسط یلدا!
|
یادمه یه خانومی بود. صبح تا شب توی خونه کار میکرد .. آروم آروم... و هر روز هفته توی تلویزیون دنبال کبرا ۱۱ میگشت... و هر وقت که برنامه شروع میشد .. جلوش خوابش میبرد .... این واسه من همیشه سوال بود !! حالا میفهمم که بنده خدا این برنامه رو دوس داشته .. حتمن وقت تماشاش ریلکس میکرده ...ی آرامشی داشته که خوابش میبرده.... حالا این شده حکایت من و کلاه قرمزی ۹۱ !!!!
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 17:33  توسط یلدا!
|
بدون گذشت زمان ، گذشت زمان را روی موهای شقیقه هایم میبینی... چقدر خسته ام..... به پشت سر نگاه میکنم ... به روبرو نگاه میکنم.... انگار کابوس ... انگار سراب .... آرزو برای امسال؟ ؟؟؟ هه ! بی آرزو ام! مدت هاست که آرزو ندارم ... تیک تیک ساعت ... و من مرگ لحظه ها را میشمارم .... با نیشخند تلخی که همیشه بر گوشی لبم دارم ... همیشه که نه.... چند سالی است که اینجا گوشه ی لبم جا خوش کرده... و من دیگر بی امیدی ... بی راهی.... بی خاطره ای لحظه ها را میشمارم و تیک تیک ساعت به من یاد آوری میکند یک سال دیگر که باز خانه نیستم ...یک سال دیگر تنهایی ...یک سال دیگر غربت... بی هیچ خاطره ای ... روز ها را بی امیدی شب کردم و شب ها را صبح.... و من چقدر خسته ام...
پانوشت : سال نو مبارک... اگر عمری باقی بود سال دیگر باز هم مینویسم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 15:44  توسط یلدا!
|
بی خانمان
---------------
من از سرزمین منع ها می آیم
و از سرزمین گریز
از دیار مقدس مآبی
من از
سرزمین هراس ها می آیم
و رفتن های ناگزیر ....
بیخانمانی و غریبگی
تو گویی که این خانه به دوشی را از ازل بر پیشانی ام مهر کرده اند ...
و من چه دلتنگم
و گاه گاه دلم خانه میخواهد ...
دهانم مزه ی سنگک و چای صبحانه میگیرد ...
و آنوقت است که کوله بارم را برمیدارم و با حسرت به جاده ها چشم میدوزم ...
جاده ای که دیگر حتا مرا نمی خواند ...
و من آه.... چه بی خانمانم ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 12:15  توسط یلدا!
|
یه عکس پیدا کردم... یه عکس ۳*۴ ... بهش نگاه کردم... بهم نگاه کرد ... بهش لبخند زدم ... بهم لبخند نزد .. نگاهش سرد بود .. خیلی ازم دلخور بود ... اه کشیدم... اه از ته دل. بهش گفتم : چی کارت کنم؟ ... هیچی نگفت بهم زل زده بود ... بغلش کردم به سینه ام چسبوندمش.... دلش خیلی گرفته بود .. دل من هم... هنوز هر از گاهی از ته دل دلم میخاد همه چیو بزارم برگردم... تو اون آپارتمان اجاره ای ... برم سر کار برگردم .....برگردم خونه ... آشپزی کنم و منتظر شم که بیاد .... وقتی میخاد برسه خونه هول هولی ماتیکو بمالم به لبم و تو اینه خودمو ور انداز کنم .... تا شب بیاد و قر بزنه یا نه مهربون باشه نازم کنه .. بشینیم رو کاناپه فیلم ببینیم یا jerry ... یا کتی پری که این اخرا دوس داشت ... یا اصلآ نه .... از کارم استفا بدم ... بشینم خونه ظرف بشورم ... شام و ناهار درس کنم ... دعوا کنیم .. آشتی کنیم.... بشم همون زندونی که تو میخواستی .... فک کنم همه چی وقتی جدی جدی دستگیرم شد که تو فرودگاه از در دوم رد شدم ... فهمیدم انگار ... ا .... این راه دیگه برگشتی نداره..... ترسیدم .. یه دفه دورم پر خلا شد .... تازه راستی راستی فهمیدم چی کار کردم... انگار این زنجیر که بین قلبمون بود داشت گلومو فشار میداد... انگار تو قفس بودم همه ی استخوانم داشت له میشد... حالا الان این عکس به من زل زده .. کاش میدونستم از من چی میخاد .... .. نه تحمل نگه داشتنشو دارم نه دل دور انداختنشو...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 18:1  توسط یلدا!
|
یه برنامه هست تو تلویزیون ایران به اسم هفت ... خیلی وقته اصلآ تلویزیون نمیبینم حتا همون موقع هم که ایران بودم نمیدیدم. این برنامه هدف قشنگی پشتش داشته ... میخواسته یه برنامه ی انتقادی باشه با هدف ارتقا سینما ... ولی فک کنم راهو بد کج رفته. امروز خیلی تصادفی مصاحبه ی زنی رو دیدم که خیلی مریض بود و از روز های اوجش خیلی فاصله داشت.. جدا با چه هدفی ما به خودمون حق میدیم اون کلوز اپ ها رو از اون چین و چروک ها بگیریم تا به مسخره بگیریم یک عمر از زن هنرمندی که ستاره بوده و هست؟ با چه هدفی تک تک زن های سینما را نام میبریم تا صحبت های حاشیه ای مطرح کنیم؟ خیلی احساس غم عمیقی در من چنگ زده... این راه به کجا میرود؟ تنها چیزی که به من آرامش داد صحبت و انتقاد به جای امین تارخ بود ... چقدر زندگی گاهی بی رحمانه بازی میکند.... و آیا ما الزاما باید آن را دردناک تر از آن که هست نشان دهیم؟ و ما با انگشت گذاشتن بر تنهایی و کنار رفتگی یک هنر پیشه یا هر کس دیگه چه چیزی را ثابت کنیم؟
* پانوشت: حتا در این مصاحبه به این خانوم قول داده شد که DVD فیلم هایشان را به ایشان خواهند داد. و این اتفاق هرگز نیفتاد... چرا با یک زن بیمار بازی میکنیم؟
** دلم خیلی به درد آمده... :(
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 21:52  توسط یلدا!
|
عکساشو که با دوست دختر جدیدش دیدم .... آمیزه ای از
ترحم و بد جنسی وجودم را فرا گرفت .... " اه عزیزم ... اه حیوونی عزیزم خوب دورت انداختم ....."
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 13:9  توسط یلدا!
هر وقت چیزی میشه و نمی شه.. هر وقت موعدم میشه یا نمی شه ... هر از گاهی باز فیلم یاد هندستون میفته .. دلم نمی یاد بگم خدا لعنتت کنه... هنوز اون دل لعنتیم رضی به لعنت نمیشه.. چی کارش کنم رضی نمیشه که نمیشه .. خوابتو میدیدم باز .. روی ی تخت دراز کشیده بودیم.. فضای خواب تیره بود.. لباس همون ترکیبه عجیبه زرد و آبی بود. سعی میکردی راضیم کنی نروم ... ولی توی خواب گریه میکردم... انگار توی خواب هم حتا میدونستم راهی برای ما راه برگشتی وجود نداره ... به پهنای صورتم اشک میریختم .. هنوز ته دلم همیشه و هر روز یه جورایی دلم باهاته و دیشب اون بدن استخونیت و اندام باریکت کنارم دراز کشیده بود و دلم با تو بود و توان موندنم نبود. از اون خواب هایی بود که احساسش اینقدر سنگینه که مثل واقعییت عذاب میکشی... وقتی میخواستی هر چه بگویی من فقط گریه میکردم استدلالت را نمیشنیدم. و فقط میدانستم برای ما راهی نیست... صحنه ی آخر خواب خوب یادم میاید ... تو نا امید شدی و میرفتی و من طاقت رفتنت نبود فقط گریه میکردم. انگار دلم پاره میشود..... چقدر سخت بود.. انگار باز همه ی جدایی ها در واقعییت اتفاق می افتاد .. باز هم و باز هم... و وقتی بیدار شدم به پهنای صورتم اشک ریخته بودم اشک های درشت واقعی .... تو هر بار به رویایم می ایی ...و تو در وهمی و من برایت اشک های واقعی می ریزم .... باز دلم فیلش یاد هندستون افتاده... و چه امشب طولانی به نظر میرسد.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:26  توسط یلدا!
|
صدای باران می آید... و صدای گریه ی من را در خود گم می کند ... ثانیه ها را می شمارم و مرگ دقایق را میبینم .... پیش رو سیاه چاله است و من فرو میروم .... تکرار روز ها .. روزمرگی ها مرا در خود فرو بردند و من روباتی زنگ زده ام ... پوچ .. تنها ... کسی غمش نیست و این پاها را دیگر یاری رفتن نیست. صدای قطرات باران را میشمارم ... حس غریبانه ای است .. تنها و بی کسی نشستن در اعماق ظلمت و حتا چیزی برای فکر نداشتن... انگار در خلا غوطه ورم... ثانیه ها را یکی یکی میشمرم ... و میدانم که ثانیه هایی در کار نیست. شاید آخرین صداهایی ست که می شنوم. از گذشته خاطره ای ندارم و تهی از هر آرزو. آخرین سیگار زندگی ام را آرام آرام با لذتی سادیستی بوسه میزنم .. حال عشق بازی را دارم که با پیکر معشوق وداع میکند ..... حسرتی ندارم. خوب زیسته ام ... شاید هم نه. ولی تجربه کرده ام .. تن جوانم شاید به اندازی سال ها دارد کشیده است ... و حال اینجا نشسته ام و صدای قطرات باران را میشنوم. در سرم صدایی ست .... شاید صدای بچگی.. شاید صدای کسی که بارها صدایم زد.. در سرم شوری نیست.. در پایم توانی نیست. خسته ام... خواب میخاهم ... خواب ابدی... خوابی که هرگز نتوانی بیدارم کنی ... صدای باران کش میاید .. چیزی در سرم میپیچد .... ای کاش بیدار نشوم.. خسته ام
+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:30  توسط یلدا!
|
نگاش می درخشید از چشماش هزار ستاره بیرون میزد و به من نگاه کرد نگاهش می خندید ... هیچ نفهمید مبتلا شدم ... و خندید .. .. در تاریکی اتاق چشمش نور میریخت و دستش گناه .. و من از خودم میپرسم که گناه بود؟ و دستش من را تا جهنم و نگاهش تا بهشت برد. و رفت و من ماندم و نور نگاهش و جای گرم دستانش ... که و لذتی زمینی میخواست و من در آتش نگاهش سوختم و جاودانه شدم و من به حالی آسمانی دست یافتم و حتا ندانست که به من چه هدیه داد و روز ها در شلوغای روزمرگی با تصویر نگاهش گر میگیرم میمیرم .. تازه میشوم . و او به من نفس داد که به بوی وجودش آغشته بود. بوی گل و نفسش مسموم بود و وجودم که ذره ذره آب می شود و من بی اختیار زندگی ام را تنظیم میکنم که از دور تماشایش کنم و .ببینم که سیگاری دود میکند و من دستپاچه مثل دخترکی نه بالغ سلام بگویم و گونه هایم سرخ شود. و باز رویایت را ببینم که شبی بر من گذر کنی و من از بویت مست شوم . و نفس هایت را نفس بکشم . . و تو باز از این همه چیزی نبینی و وقتی در مقابل چشمان حیرت زده ات اعتراف کنم .. هیچ نگویی و یک لحظه در آغوشم بکشی و شاید در خیالت به این حماقت زنانه بخندی و میدانی؟ من باکم نیست . من همان دیوانی آواره ام که در نیمه شب به امید دیدنت همه ی کوچه ها را پرسه میزنم .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 18:33  توسط یلدا!
|
وقتی یک صبح پاییزی رخوتناک در رختخواب غلت می زنی و به شب خوب قبل فکر می کنی ...نا خود آگاه لبخندی روی لبانت می نشیند که شاید هیچ کس معنی آن را نداند و آن تنها مزمزه کردن لذت خطره ای است که دوست داری دو باره و دوباره .در ذهنت مرور کنی. آهسته از جا بلند می شوی .. دمپایی ها را به پا می کنی و بدون عجله ای به راه می افتی گوشت به موسیقی است و نمیشنوی حتا.... حواست بازیگوشانه جای دیگری را سیر میکند. و باز لبخند می زنی .. کوچه خلوت است . صدای پای عابری نمی اید . .. دلت می خواهد بهترین غذایی که دوس دری بپزی .. خانه را مرتب کنی . و سیگاری آتش بزنی در حالی که بوی قهوه بینی ات را نوازش میدهد . لم میدهی و نوشته ای را در دست میگیری.. یک سطر را میخوانی . فراموش میکنی . باز همان سطر را میخوانی ولی نوشته را کنار نمیگذاری . دلت شاد و آرام است.و تپش قلبت را میشنوی . آرامی . دوست داری دست همه را محکم بگیری و فشار دهی .. دوست داری وقتی دوش میگیری .. تصنیفی را که قدیمی و خاطره انگیز است زمزمه کنی . دوست داری زندگی را از یک دریچه ی دیگر نگاه کنی . شاید شادتر پر امید تر .. شاید پر نور تر .. شاید تازه تر.. احساس می کنی همه منظره ها جدیدند .. فکر میکنی همه لبخند میزنند . و چقدر گاهی زندگی زیباست و چقدر گاهی این همه زیبا نبوده. .
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 18:54  توسط یلدا!
|
دارم عذاب می کشم .نه طاقت رفتن دارم نه تاب ماندن. نه تمرکز انجام کاری دارم. چه همه از اونی که میخام باشم دورم. نمیتونم بشینم. نمیتونم بخوابم .. نمیتونم کار کنم . نمیتونم حتا بمیرم. کاش صبور بودم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 7:9  توسط یلدا!
|
خدایا انگار یه چیزی ته دلم فرو ریخته ... خدایا من چمه ؟ انگار مرغ سر کنده .. ساعت ها و دقیقه ها را می شمارم . ته دلم غوغا شده. ۳۲ ساعت میگذره همش . ولی دارم لحظه ها و ثانیه ها را میشمارم . انگار ساعت هم با من بازی می کند. انگار ه تمام وجودم نبودنش را فریاد میزند. و من چه کرده ام در این بیقراری چه اتفق ها نیفتاد.؟ و غریبه بر لحظات تنهاییم گذر کرد و بر محدوده ممنوعه ام گذر کرد و تو نبودی و چه دانستی که بر من چه گذشت و حتا اگر می دانستی آیا قضاوت نمی کردی ام؟ این گنه کار را میبخشیدی ؟ که این حریم مقدس آلوده شده بود و به بوی خیانت میمانست. بوی غریبه میداد و حتا اثر قدمها یش همه جا بود. غریبه ای که بوی مست کننده اش و مستی چشمهاش آخر کار دستم داد و شاید اگر گناه نه بخشیدنی تو نبود این همه وسوسه کننده نمیشد . ای عزیز ترین که روحم را از ان خود کردی. آیا این گناه پر لذت را بر من میبخشی؟ که بر تنم دست کشیده اند نه بر روحم . شب بود و تاریک و من مست و چشم هاش هوس آلود و من محصور لبانی که وجودم را میمکد و من آب میشدم . میفهمیدم که به ناکجا میروم و این نا کجا را پنهانی می خواستم . و نا خودآگاه در چنگش مقهور بودم و حتا هراسم نبود . نه حس گناهی نه حتا غمی که بر خوشی ام سایه بی اندازد . مستی به معنی این نبود که نمیدانستم ....شاید بهترین بهانه برای رهایی ام بود. برای گناهم .
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 17:51  توسط یلدا!
|
وقتی به انتظارت نشسته ام ، لحظه ها کش دار میشوند .... انگار ساعت و دقیقه ها به من دهن کجی می کنند . ضربان قلبم را میشنوم که به انتظارت از سینه بیرون میپرد و من آرام نشسته ام و از نگاهم حتا به طوفان درونم پی نمیبری . چه بی رحمانه در انتظارم میگذری و چه در سکوت بی تفاوت به بی اهمیت بودنش وانمود میکنم و تو از درونم خبر دری . میدانی و با بدجنسی ظالمانه ات زجرم میدهی . شکنجه میشوم و دم بر نمی آورم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 8:41  توسط یلدا!
|
قربون اون اشکی برم که دونه دونه از روی چشمت به گونه هات میلغزه و منو دیوونه میکنه.... این چیه که من و تو رو میخاد تا اخر امر زجر بده. نمیدونم چرا باید این اتفاقا میوفتاد. زندگی خیلی پیچیده تر از اونی اکه فکر میکنیم و بگو تو به من بگو.. آیا فکر میکردی که یک روز در دورها جایی دور از دسترس هم بشینیم جایی که بدونیم هیچ راهی نیس و با هم حرف بزنیم؟ اون هم از کسانی که در بین ما بیشتر از انی که بود فاصله انداخته اند و چه قدر درد دارد ... چقدر میسوزم و میدانم که تو هم.. این جایی که گفتی میخونیش و من شاید به این امید مینویسم که تو بخونیش و بدونی که چقدر برام گرون تموم میشه که تو عذاب بکشی ... چقدر دلم نمیخاد که گریه تو رو ببینم تو که سالها عزیز ترینم بودی و تویی که حتا در بدترین شرایط نتونستم بدونه تو غذا بخورم... و یادت هست به روز های سختی که گذراندیم و من اما میدانستم که تو سختی میکشی و من هم سختی میکشیدم ولی تصمیمم را گرفته بودم . شاید سخت ترین تصمیم زندگیم بود .. شاید برای رهایی هر دو سختی هایی لازم بود و ای هنوز عزیز ترینم از من مرنج ... اشک هایت که از گونه میریزند هنوز من را دیوانه میکنند و کاش چاره ای بود .. به جاده ی آینده نگاه کن که گذشته را گریزی نیست.
تک تک اشک هایت را و چشمانت را میبوسم .
یلدا
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 17:25  توسط یلدا!
|