|
تاریک روشنای صبح بود نه آنقدر روشن که بتواند رنگ میشی چشمش را تشخیص دهد نه انقدر تاریک که نتواند خط اتوی پیراهنش را که همیشه جزیی از او بود ببیند. برق چشماش اتاق را روشن کرده بود. ولی زن مثل مرد نبود. حس مرد را نداشت . انگار در این رفتن ها و آمدنها رازی بود. وقتی به نبودنش عادت می کرد می آمد با ان دستها با آن حرفها .. با آن خواهشها تمام فضا را پر می کرد و وقتی به بودنش عادت می کرد ... هر دفعه ازش می پرسید:" باز هم می بینمت؟" و همیشه جوابی نمی شنید. گاهی با خودش فکر می کرد کاش هرگز با هم آشنا نمی شدیم ولی هیچ وقت در برابر سیل سوداها.. که سوداهای خودش قویتر بود مقاومت نکرد... مرد دیگر نبود سایه ای گذشت.. آیا هرگز وجود داشته است؟ سرش را روی بالش گذاشت هنوز بالش بوی او را می داد .. پس واقعا وجود داشته..
+ نوشته شده توسط یلدا! در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت
23:31 |
دلم امروز خیلی گرفت. امروز دلم خیلی شکست. گاهی دلم خیلی می گیرد. گاهی حس می کنم آیا من می توانم مثل خیلی ها زندگی کنم؟ این دنیا خیلی کوچک تر از آنی است که فکر کنیم. به قانون عکس العمل در این دنیا اعتقاد داری؟ من می دانم عذاب و لذت در این دنیا ست. به انرژی هایی که در دنیا وجود دارد اعتقاد دارم. این انرژی ها سر به زنگاه زندگی خیلی ها را تحت تاثیر قرار می دهد. من این را با چشم خودم دیده ام و لمس کرده ام. همیشه هر وقت بلایی به سرم می آید با خودم فکر می کنم : " من چه کار کرده ام؟ " شاید اگر همه این سوال را از خود می پرسیدند و اعتقاد داشتند معادل این کاری که دارند با دیگری می کنند در پاسخ برای خودشان پیش می آید هیچ گاه این کار را نمی کردند. سعی می کردم همه را دوست داشته باشم ولی دیگر نه. سعی می کنم چشم هایم را بیشتر باز کنم.
گاهی از خودم می پرسم:" بد بودن هنر است؟ " + نوشته شده توسط یلدا! در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت
0:2 |
دستانت.. دستانت را آرام در دستانم بگذار..... در گوشم آرام زمزمه کن.. نجوهایت .. نجواهایت... مرا ببر... وقت سفر است.. بگذار صورتت را نوازشگرانه در کنار گونه ام حس کنم... دستم را.. دستم را... بگیر که دستانت را می خواهد.. وقت رفتن است. از وقتش حتی گذشته است. دارد دیر می شود. مرا ببر . می ترسم . می ترسم که از خواب بیدار شوم تو نباشی... گریه هایم را امانی نیست.. پاک نکن اشکهایم را وقت گریستن است.... آرام مرا درنورد مهربانم... دستانم را بگیر و ببر. .با من برقص. .. بگذار دنیا را .. زندگی را فراموش کنم... بگذار عاشق باشم... بگذار دخترک کوچکت باشم... بگذار صبح رفتنت به دیدن دوباره ات دل خوش باشم. گرچه وقت سفر است. بگذار روی دستهایت گریه کنم... بگذار ... در کنارت بمیرم. وقت سفر است. نوری مرا می خواند.
+ نوشته شده توسط یلدا! در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت
11:57 |
صبح که شد مثل همیشه بود. هیچ کس نمی داند چه اتفاقی در انتظارش است. یک حادثه .. یک تصمیم قاطع... یک روز متفاوت یا حتی مرگ... عجیب بود همه چیز در کمتر از یک ساعت اتفاق افتاد. انگار خودم هم از دور تماشا می کردم..و حالا به مر حله ی جدیدی از زندگی قدم گذاشته ام. بزرگتر شده ام باز هم بزرگتر انگار یک لایه ی دیگر پیاز زندگیم را باز کردم. حس دوگانه ای با من همراه است. انگار بیمار خودازاری می مانم که زجر کشیدن خودش را از بیرون تماشا می کند و لذت می برد. آری من غرق در لذت مازوخیستی خویشم.
پ.ن ۱: خوب کردم دلم خنک شد. پ.ن ۲: تو کی هستی؟ نکنه فکر کردی گهی هستی.... پ.ن۳: تو ترتیب منو می دی؟ نه..... من ترتیب تو رو می دم. پ.ن ۴: دارم به پتانسیل های جدیدی در وجود خودم پی می برم. + نوشته شده توسط یلدا! در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت
11:28 |
و این تشریفات ساده ی من ...
پنجره ای باز و خنکای شب فنجانی قهوه و بوسه ی سیگار
و دمی آرامش... جدایی از دغدغه روزگار. + نوشته شده توسط یلدا! در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
20:51 |
وقتی اولین ستاره در آسمان می درخشد..
در گرگ و میش های تاریکی باز به یاد تو می افتم... تنها و تنها..
وقتی در تاریکیها موهایم را به باد می سپارم.. به خنکای مطبوع شب.. حسی درونم رخنه می کند.. حس تو.. در تنم موج می زند..آشنا و غریبه.. دور ولی نزدیک در من می پیچد .. حس دیرین تو... + نوشته شده توسط یلدا! در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت
21:14 |
?Should I leave you alone I don't know این یه تیکه از آهنگهای انریکو است. این تیکه قلب منو از جا می کنه با خودش دور می بره.. می لرزونه .. می ترسونه.. + نوشته شده توسط یلدا! در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت
19:38 |
وقتی اولین تلالوهای آفتاب بیرون می زد..
جنبش های بشری مرا به سوی رنگ و رویی تازه می برد. آبی - مشکی لاجوردی زرد کهربایی قرمز بنفش
براق ها کهنه می شوند. و گوسفندان در سبزه ها می چرند. مثل دیروز مثل هر روز مثل فردا و مر کبان آهنی مرا به سوی زندگی ماشینی می برند. چه ساده لوحانه... آری چه ساده لوحانه به آن خو گرفتیم. می ترسم.... از تکرار بی پایان روزها می ترسم.
وقتی تلالو خورشید از کنار پرده داخل می شود.. معنی ای ندارد. مرا به سوی هیچ می برد.
صبح اردیبهشت تهی - قزوین + نوشته شده توسط یلدا! در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
19:26 |
کمی آنطرف تر در خیالاتی که معلوم نبود چیست غوطه ور بود.. مرد گفت "خدا را شکر همه چیز خوب است. " زن فکر کرد راست می گوید.. همه چیز خوب است و هرگز این همه خوب نبوده.... با خود ترسید. مرد دید زن لبش را گزید.. مرد خندید... زن هم خندید.
پ ن۱ : باد خنکی می وزد.. خنکای بهار مرا به وجد آورده.... دلم می خواهد پرواز کنم. پن ۲: No reason to cry just try to fly این جمله را دوستی که ازش بی خبرم سال اول خوابگاه اول کتاب نیکلا کوچولو نوشت و به من هدیه داد. ر بی راه نگفته بود.
+ نوشته شده توسط یلدا! در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت
19:35 |
گاهی لحظات که به پهنای نامتناهی طولانی اند و کشدار دلتنگی و احساس تنهایی می کنی. واقعیت اینست تو تنهایی از وقتی به دنیا می آیی تا وقتی می میری. گاهی با کسی همراه یا همقدمی ولی تنهایی ... من با این تنهایی زیسته ام من در این تنهایی نفس کشیده ام.. رفته ام ولی هیچ گاه برنگشته ام.. همه خوبها می روند یا تغییر می کنند.. "به راستی چرا خوبان در جوانی می میرند؟" این جمله را بر دیوار قبرستانی در دهات دیده ام دهاتی که برای گشت و گذار سالی از سالهای زندگی ام در روزهای بهاری جوانی ام رفتم... هر چند باری که از کنار آن قبرستان رد شدیم به این جمله خندیدیم.. این اقتضای سنمان بود.. می دانم حالا که خوبان باید بمیرند چون خوبها هم به مرور زمان بد می شوند تار می شوند.. کدر می شوند .. سیاه می شوند و نهایتا می شوند یکی مثل همه با دلمشغولیهای همه... من همیشه تنها می مانم .. همه همیشه در تنهایی خود می مانند و همانجا می میرند .. من به ساعت شنی ام نگاه می کنم..
+ نوشته شده توسط یلدا! در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت
20:57 |
دلم گرفته راه میروم مثل سگ از صبح تا شب دستاش تودستم.. توی خیابون به آدما نگاه می کنم به مثلا بوی عید.. دیشب می گفت دوستم داره هنوز؟... دم بانک شلوغه ولی همه جا خلوت خیلیا سر کار نمیرن ... به چشماش نگاه کردم.. فکر کنم مطمین نبودم... به دستم نگاه می کنم بو می کشم .. هنوز بوی دستشو... آخ ببخشید خانم حواسم نبود.. زن و بچه بی توجه به عذرخواهی ام رد شده اند بچه وقتی رد می شدند نگاه سبزی داشت.دختر بود. گاهگاهی انگار سایه شکی زندگیم را سیاه می کند. بوی دستش... هوا روشنی یک صبح آخر سال خسته و روشن و آخرین گرد و غبار سالی که می رود.. چشم هایش چیزی می گفتند؟ چیزی می خواست بشنود یا بگوید؟ چقدر احساس مبهمی دارم....
+ نوشته شده توسط یلدا! در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت
9:57 |
از این که به دنیا آمدی ممونم. از اینکه هستی خوشحالم.. باش باز هم باش .. باش و با بودنت تمام دقایقم.. لحظه لحظه های عمرم را از سکر پر کن.
* تولدت مبارک عزیزترینم. بگذار با تمام دنیا از این روز بگویم. + نوشته شده توسط یلدا! در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
9:41 |
دراز کشیده بودم.. یک دفعه از خواب پریدم قلبم تند و تند می زد.. من چه ام شده ؟ درست مدتهاست که منتظر آمدن این روزها بودم ولی حالا از آمدنشان دلشوره دارم. یک جور مازوخیسم درونی مرا آزار می دهد... دلم شور میزند... اسفند است... من ۲۴ ساله ام و مدام صفحه های عمرم ورق می خورد .. از گذر ایام می ترسم.. امروز کنکور داشتم .. یک کنکور فرمایشی برای این که دلم نسوزد بعدا رفتم امتحان را دادم.. چه می رفتم چه نمی رفتم عمرم بر فنا بود.شده از اینکه کاری را انجام ندهی یا بدهی احساس افسردگی کنی؟ من افسرده ام این را مدتهاست که می دانم.. چند وقت پیش به یک روانپزشک فکر می کردم.. همه ی ما بیماریم.. بیمار این روزگار .. همه ی ما به روی خودمان نمی آوریم. همه ما خسته ایم در گذر این روزها... ایام زندگی شکسته ایم... چقدر دلم سیگار می خواهد و یک موسیقی ملایم و تو که مدام می خواهم باشی.. بی صدا گونه ات را به گونه ام تکیه دهی و من از زبری آن گله کنم و ته دل ذوق کنم. چقدر زن بودن سخت است.. چقدر این که همیشه دلت شور بزند سخت است.. در اعماق ذهنم احساس خستگی می کنم.. انگار جایی از مغزم جویده شده.. جایی از مغزم فلج شده و من این کرخی را حس می کنم. چقدر دلم شور می زند.. چرا این صفحه ها ورق می خورند؟ من می ترسم..
+ نوشته شده توسط یلدا! در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت
16:47 |
روز عشق روز من روز تو... روز وجد روز ما روز شکفتن روز گفتن ناگفته ها... بیا بیا... تنها تو بیا بیا دستهایم را دستهای تنهایم را بفشار.. بیا و این خسته . این شکسته را تازه کن مثل یک ترانه مثل یک غنچه که می شکفد... بیا یک جمله ساده را برای بارها در گوشم زمزمه کن ای مهربان:
دوستت دارم بهترین.
+ نوشته شده توسط یلدا! در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت
12:51 |
من در واپسین لحظات یک دگردیسی هستم در اوج یک سقوط در لحظه ای که هیچ با تمام جفت می شود. من دیوانه این پوست انداختن و اجبار زندگی ام . من به این زندگی به اشکها به افولها به سقوط های ناگهانی به سکر زندگی به هم آغوشی های گاه و بی گاه این زندگی معتادم . من در آستانه یک سقوط بر بالاترین پرت گاه به پایین می نگرم. من عمق سقوطم را برآورد می کنم. و می اندیشم که در تمام طول سقوط به چه می اندیشم؟ به زندگی ام؟ به عشقم؟ به چیزهایی که از دست رفت؟ یا به گذشته ای که داشته ام؟ آیا پس از این سقوط من باز به زندگی باز خواهم گشت؟ این ره بی بازگشت چگونه و از کجا شروع شد؟ جگونه پایان می یابد؟ من آغاز یک پایان را تجربه می کنم... من در آتانه یک سقوطم و تو مرا به این سقوط سوق خواهی داد... این سرآغاز اجباری یک پایان است....
+ نوشته شده توسط یلدا! در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت
12:24 |
تا حالا فکر کردی می خوای بری؟ اینقدر بری که گم شی؟ تا حالا حس کردی کسی نیست؟ تنهایی؟ تنهای تنها؟ یا اگه کسی هست نمی خوای باشه؟ تا حالا حس کردی می خوای گوشیتو.. صدای همکاراتو... مغزتو و تمام عالم و آدمو خاموش کنی و احساس آرامش کنی؟ تا حالا توی یه اتاق نیمه تاریک با تنهاییت و یه آهنگ بی کلام حال کردی؟ لم داده یا دراز کشیده روی فرش؟
+ نوشته شده توسط یلدا! در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت
18:50 |
این یک سودا در من است. سودای نوشتن . نوشتن و نوشتن... سودایی سیری ناپذیر.. می خواستم بنویسم.. می خواستم بکشم... می خواستم بشنوم تا سر حد مرگ. هیچ گاه مجال نبود شاید هم بود و دستی می طلبید و اراده ای ... وقت محدود است و من محتاج نوشتن انگار که از سر می نویسم انگار هیچ گاه ننوشته ام.. من اول جاده ام .. تنهای تنها و هوا سرد است مثل هیچوقت هایی که همیشه سرد بودند . من از بدن سرد مرده می ترسم چندشم می شود.. من از جنس زندگی ام از جنس گرما از جنس دهه دوم شهریور که زنی در آن به دنیا آمد...و یادم می آید که یک بار در خنکی بهاری یک روز بارانی مرده ام و بدنم را سرد... در دانه های سرد نمور خاک گذاشتند و من ترسیدم.. شاید من مرده ام و زندگیم را کابوس می بینم و گاهی رویایی زودگذر کابوسم را مخدوش می کند. بین مرگ و زندگی دست و پا می زنم بین باتلاقی نمور.. راستی جنگل را دوست داری؟ چقدر شاخه ها صورتم را می خراشند. از آن بیرون جان دادن من چطور است؟ راستی یادت باشد بعد از مرگم به من حرفهای عاشقانه بزنی که همیشه عاشق شنیدنشم. من رستگار شدم.
+ نوشته شده توسط یلدا! در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت
18:28 |
اسم: بیچاره.
شهرت: سرگردان محل زندگی: آواره- بی خانمان وضعیت روحی:بحرانی زندگی: هدررفته..... جناب سروان من غلط کردم! پ.ن ۱: توی فیلم خانه روی آب یک جا هدیه تهرانی می گوید" اگه می دونستم کی سرنوشتو می بافه می گفتم مال من یکیو کلا بشکافه"
+ نوشته شده توسط یلدا! در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت
11:34 |
ببخشید... ببخشید که دوستت نداشتم. ببخشید که هیچ وقت دوستت نداشتم... ببخش منو که خودخواه بودم... خودخواهم و همیشه خودخواه خواهم ماند... ببخشید که دلتو می شکنم.. ببخشید که همیشه توی بهترین روزای عمرت زجرت دادم... میدم... خواهم داد.. ببخشید که فقط به خودم فکر می کنم... ببخشید که همیشه باهات خوب حرف نزدم... ببخشید که راستشو می گم... ببخشید .. باید منو ببخشی.. باید ببخشی که توی لحظه های تنهایی بهت پشت کردم.. منو ببخش که غمهاتو... تنها ییاتو.. حرفاتو... زبونتو... هیچوقت نفهمیدم.....
روزای خوبی بود... مرسی... خداحافظ عزیزم!
+ نوشته شده توسط یلدا! در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت
18:26 |
حس کردم باید بنویسم. انگار حسی از درون وجودم قلبم را قلقلک می داد...حسی که من را بین خواب و بیداری بین شک و و تردید.. بین باید و نباید می پویید... یک آهنگ آهنگ امی من را بی خود کرده.... تو میتونی غمامو خاک کنی..... گونه های خیسمو پاک کنی................ و....... میدانم باید دوباره بنویسم.. حسی مرا ترغیب میکند........... حالا بهترم... ![]() + نوشته شده توسط یلدا! در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت
19:19 |
|
|