|
تپش قلب دارم ... خواب از چشمان بیمارم گریخته است و تو در هاله ای از ابهام در پس تاریکی ها در آنسوی آنسوها حتی نمی بینی... نمی دانی و نمی خوانی ام که حتی یک خط از دفترت نیستم و اگر هم هستم چه اهمیتی دارد؟ بیا این سو تر از بالای دلم به درون آشوبم نگاه نکن که همه را می بینی و سر پوشی بر همه چیز گذاشته ای ... چه ساده ام... حس می کنم همیشه رو بازی کرده ام.... انگار این رو بازی کردن همیشه رمز باخت من است که تو همیشه دستت را پوشاندی و برگ برنده .... حتما .. از تو بود و به کسی نگوییم... من از این بازنده شدن دزدکی لذت می بردم.... همه ام را می بازم و با لذت به این قمار نابرابر نگاه می کنم و این آگاهانه جان دادن را انگار سالهاست که دوست دارم.. که اگر دوستش نمی داشتم شاید تغییری - هر چند اندک- در من خود می بایست قایل می شدم.... دیر وقت شامگاه است و من با موهایی آشفته ، موسیقی ای غمناک ، قلبی تپنده و مازوخیسمی حاد به ریش کردن قلب خود نشسته ام و در این خلسه جام هایی تلخ و شیرین یاری ام می کنند و تو سایه ای گذرا می گریزی و دیگر نمی دانم به دنبال سایه ام.... به دنبال این غم لذت بخشم به دنبال خلسه ام.... و یا به دنبال خودم.... ... شب از نیمه گذشته و من دیگر به دنبال چیزی نیستم... شاید پیک هایی که از پشت هم می نوشم و نمی دانم از اول خط چه می خواستم.... + نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 0:43 توسط یلدا! |
تنها به دنیا می آییم و تنها می میریم.... از تنها بودن هراسی ندارم... شاید از ابتدا هم نداشتم زمانی که دور به نظر می رسد و هنوز قریحه شعر سرودنم خشک نشده بود..... همیشه اسم مستعارم تنها بود و به واقع تنها بودم... گله ای هم ... داشتم - ولی نه زیاد- که به آن خو گرفته بودم.... دختر مدرسه ای تنهایی را به خاطر می آورم که همیشه شاگرد دردانه معلم ها ولی زنگ تفریح تنها بود... در دانشگاه هم و سالهای بعد... انگار هیچ گاه هم زبانی نیافت.... هنوز هم احساس تنهایی می کنم ولی گله ای دیگر ندارم که این تقدیر من است... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 12:18 توسط یلدا! |
ساعتها آرام می آیند و از گوشه ی لحظه هایم عبور می کنند و حتی نمی توانم دستی برایشان تکان دهم... تو آرام و بیصدا گوشه ذهنم نشسته ای و حتی نمی توانم به انتهای قلبم نگاه کنم... گداختن در لحظات آغازین صبح را دوست دارم که احساسات درونم را می کاوند و خواب از چشم بیمارم دور می شود.... به چه گناهی به چشمانم خیره شدی و آیا در من هنوز بعد از آن نگاه چیزی باقی مانده؟ ... بیشترین خودم را بخشیدم و آیا باید می بخشیدم؟ ... با دلهره هایم همراه نیستی که لبخند همیشگیم تو را در عمق بی خبری نگه می دارد و تو جلادی که بی دغدغه همه ام را می گدازد و می برد....و من هنوز زنم... با تمام احساساتی که هست و از آن حتی با خودم دیگر در خلوت هم سخنی نمی گویم.... دستانت را بر لبانم بگذار ببین که داغ نگفته هاست و دستم که می لرزد و سینه ام که پر از تپشهاست.... انگار که اوج رویاها فرا رسیده.... من مست خنکای حضورم.
پ.ن: آیا به تو معتادم؟ پ.ن: در حیرتم که اگرهرم این اشتیاق تو را نسوزانده... + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 17:26 توسط یلدا! |
بازم هوا طوریه که منو مغشوش کرده هوس قدم زدن و رفتن و رفتن باز با منه. + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 18:31 توسط یلدا!
تا حالا دختر مسخ شده ای را زیر نور ماه دیدی؟ تا به حال تمام قوانین زندگیت را برای یک لحظه شکستی؟ تا حالا فرشته ای با یک هاله مقدس دیده ای که ذاتا شیطان باشد؟ تا بحال ساعتها و ساعتها حلقه وار به یک چیز تکراری فکر کرده ای؟ تا بحال در معجزه یک موسیقی گریسته ای؟ تا بحال تمام محیطت را پر از تنهایی دیده ای؟ شده مدت ها در افسون رویاهایت غرق شده ای؟ تا بحال احساس کردی به احساسها و بی قراری های نوجوانی بازگشته ای؟ شده با خودت غریبه باشی و غریبه ای از درونت فریاد بکشد... انگار که هیچ وقت خودت را نشناخته باشی؟..... در قلیانم انگار تمام تواناییهایم سلب شده...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 10:5 توسط یلدا! |
در دنیای وهم من تو کجای الهام نشسته ای؟ در آنسوتر نوازشهای هوس آلود یا مهربانی های بی انتها؟ در پس خیالاتم تو را در کدام گوشه ی ذهن خسته ام تصویر کنم؟ در نوشیدنهای شبانه؟ در قدم های بعداز ظهرهای پاییزی؟ در کو چه های ناکجا؟ در خانه ای از پنجره های بی شمار؟ یا کنج قلبم؟ در بحبوحه ی روزهای شادکامی زندگی ام... چه زندگی خیالی ای در من افتاده... هوس قدم زنهای خیابان.... هوس لمیدن گوشه ای و ادامه ی زندگی در گوشه ای دور... به گذشته ها و به آینده ها برمی گردم... من از آینده ها تصویر می سازم و تو در آن ایستاده ای و من با تو ولی تنها.. روزهایی را می گذرانم که دود سیگار برایم از هر دوستی همراه تر شده... چقدر درون من زندگی می کنم این روزها و چه همه از همه دورم..... و من خودم را جایی بین اوهام گم کرده ام.... پ.ن: این روزها من را با سیگاری کنج لب کز کرده با چشمانی کلاپیسه شده گم شده در خلسه موسیقی و رویا می بینی. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 12:53 توسط یلدا! |
امروز می شود سه سال .. یعنی سه سال از زمانی که عهدمان را رسمی کردیم و اسم تو بعنوان همسر در شناسنامه ام ثبت شد و پایان دوران تجرد که سه سال پیش تر در واقع تمام شده بود... در محضر نشسته بودم و شاد بودم خیلی نمی شنیدم بیشتر می خندیدم.. فکرم کار نمی کرد کاملا از لحظه ها لذت می بردم... بار اول بله گفتم... آره برای کسی که واقعا عاشق است بار دوم و سوم احمقانه بنظر می رسید که من به تو مدتها پیش بله گفته بودم.. شاید خیلیها خندیدند.. من هم خندیدم... ولی اگر هزار بار دیگر هم بپرسی بله ام را بار اول می گویم . به چهره ات نگاه کردم و خندیدم.. تو هم خندیدی و مرا بوسیدی... مامان گریه می کرد و اگر به چشمهای قرمزش نبود هرگز نمی فهمیدم.... من گریه ام نمی آمد... سه سال برای همچین روزی لحظه ها را شمرده بودیم.. من و تو همدیگر را آسان بدست نیاورده بودیم.. از روزی که تو از دنیای مجازی به دنیای واقعی ام وارد شدی... از روزی که دستت را گرفتم و به چهره ارامت لبخند زدم.. انگار چیزی در من رویید و رشد کرد و بالید... امروز به روزهای پیشین نگاه می کنم... روزهای در خوابگاه.. روزهای پارک گردی.. رستوران و کافی شاپ نشستن.. ساعتها و ساعتها به هوای هم در خیابان گشتن... دوستت دارم. من تو را به راحتی به دست نیاوردم... من با تمام لحظه های با تو بودن زندگی می کنم. + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 0:35 توسط یلدا! |
به دعوت آهوی محتضر عزیز به یک بازی وبلاگی دعوت شدم ... :
نبایدها: ۱ - گاهی حس می کنم در انتخاب رشته اشتباه کردم..نباید شیمی را انتخاب میکردم.. اگر خبرنگار بودم شاید از نظر روحی احساس رضایت بیشتری داشتم.( شاید هم الان در زندان یا مرده بودم). ۲- در سال اول دانشگاه نباید بیش از حد از درس فاصله می گرفتم...... ۳- نباید به همه اینقدر اعتماد می کردم.... ۴- نباید زیاد در زندگی با همه احساساتی برخورد می کردم. باید هایی هم وجود نداره...... همه باید هایی که باید را انجام دادم و یا الان در حال انجام دادنش هستم. خدا را شکر می کنم و تنها بایدم این است که: " باید خدا را به خاطر این که تمام چیزهایی را که می خواستم به من داده شکر کنم... بیشتر و بیشتر" باز از آهوی عزیزم تشکر می کنم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 11:16 توسط یلدا! |
می دانی؟ زن بودن همیشه سخت است... دست و پاهایم انگار بسته است.... گاهی دلم می خواهد با یک کوله پشتی بروم.. بروم و بروم... گاهی دلم می خواهد در جاده ای تمام نشدنی قدم بگذارم و هر کجا خواستم خیمه ماندن بزنم... بی هیچ تعلقی از ناکجا تا ناکجا... گاهی دلم می خواهد بارم را ببندم و بروم.... ... پ.ن: " باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم" سهراب سپهری عزیز.... + نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 0:10 توسط یلدا!
اینجوری نبودم... دنیا منو عوض کرد. از لحظه ای که به اعتمادم خیانت کرد ... از همان وقتی که تا می توانست از دوستیمان سو استفاده کرد... نمی خواستم باور کنم.... ولی کم کم مجبور شدم... شعر می گفتم گاهی ولی دیگر نه.... حالا بعد از ۸ سال احساس می کنم دیگر احساسی برایم نمانده دیگر آن دختر ساده شهرستانی من نیستم که در حافظیه زیر باران می نشست و خیس از قطرات باران شعر حافظ می خواند... انگار منی دیگر در من متولد شده.. منی غریبه با من.... این دلتنگی و تنهایی تنها یادگارهای ماندگار کودکی من اند. دلتنگم.... بیش از آنکه به نظر می رسد دلتنگم و بیش از آنکه به نظر می رسد تنها.... گاهی به گذشته برمی گردم و از خودم می پرسم: آن همه احساس کجا رفت؟... بی جوابی اما... انگار قطرات آخر حساسیت زنانه ام را در این کارخانه به احساسات مردانه ای فروختم... امروز آری منی دگرم.... + نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 10:35 توسط یلدا! |
دوستان عزیزم: این مطلب را زمانی می نویسم که شاید مدتها بر روی آن فکر کرده ام... انگار انگیزه لازم برای نوشتن دیگر در من وجود ندارد ... در این مدت که بودم و نوشتم از نظرات شما عزیزانم در جهت بهبود نوشتارم استفاده کردم... از حضورتان و همراهیتان در طول این مدت ممنونم و خیلی شاد هستم که دوستانی چون شما پیدا کردم... اینک که قدم های حریص خداحافظی فرا می رسند... فقط می توانم بگویم که دلم برای همه ی شما تنگ می شود.... حتما نوشته هایتان را خواهم خواند....... زندگی به کامتان...... یلدا + نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 21:56 توسط یلدا! |
یلدای سال 1400: به دعوت تخته سیاه عزیز به این بازی دعوت شدم.... و از هر کس دوست دارد در بازی شرکت کند دعوت می کنم.... کنار یک پنجره در اتاقی وسط باغ نشسته ام... پنجره را باز کرده ام و باز خنکای نسیم بهاری مرا مست می کند... همسرم همین دور و برهاست ... پیدایش می شود... و من می نویسم... مثل قبلها... حتی مثل زمانی که دبیرستان می رفتم و یا دانشجو که بودم.. هنوز شدیدا احساساتی هستم و این شاید بزرگترین نقطه ضعف من است... این باغچه را خودم مراقبت می کنم. مدتی است کار در کارخانه را کنار گذاشته ام.. هیچوقت با روحیه ام سازگار نبود... با همسرم کار می کنیم و گه گاهی طبق معمول قهر و آشتی می کنیم و مثل گذشته ها عاشقشم... او حالا کمی از من جوانتر به نظر می رسد... عاشق آرامشم.. الان بیش از پیش دور و برم خلوت است... دوستان قدیمی همه درگیر زندگی خودشانند. .. هنوز نقاشی ... سفر و آهنگ و البته کتاب بهترین های من هستند... بچه ای ندارم... زندگی بی جنجال بچه را بیشتر دوست دارم گرچه گاهی خواب بچه ام را می بینم... در خواب خیلی هم دوستش دارم ولی قدرت داشتنش را ندارم...کف اتاق دراز می کشم و یک دسته از موهای جوگندمی ام را جلوی چشمانم می گیرم... عمدا این دفعه رنگشان نکرده ام که ببینم چه قدر جوانم و چه قدر به پیری نزدیکم..... کم کم بوی غذای سوخته می آید... هنوز کمی حواس پرتم.... + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 18:50 توسط یلدا! |
قوانین حاکم به زندگی : این بازی من را به فکر فرو برد. چه قانونهایی در زندگی ام دارم؟ خط قرمز من کجاست؟ اصلا قانونی دارم؟ این اواخر احساس می کنم که عنان زندگی ام... قانونهایم... باورهایم.. همه چیز به یغما رفته اند ولی به چیزهایی پایبندم... 1- خدا در زندگی ام جایی نشسته که با تمام وجود لمسش کرده ام... اعتقاد به او برایم اصل است. 2- راستگویی خوب است ولی هر واقعیتی را نباید گفت. 3-حرکت به جلو... 4- قدرشناسی از چیزهایی که دارم .... 5- به خاطر کسی بمیر که حاضر باشد برایت تب کند. 6-عشق یک خیال پردازی است. 7- در زندگی به هیچ کس اعتماد نکن... حتی اگر در آن لحظه برایت بهترین باشد. 8- هیچ وقت چیزی را به کسی نگو که بعدا علیه ات استفاده شود. این بازی را به دعوت آهوی محتضر عزیزم نوشتم. ازت ممنونم .و دوستان زیر : 1- صراحی 2- بارانی 3- تخته سیاه 4- هلیا رابه این بازی دعوت می کنم. + نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 12:28 توسط یلدا! |
اولین باری که دیدمت... هیچ وقت فکر نمی کردم.... حالاتو عزیز ترینمی..... با نسیم بهاری ... به استقبال یک سال دیگر می روم و خنده ا و غصه هایی دیگر... زمانی طالع بینی را ورق می زدم و می گفتم کو تا 24 سالگی .. امسال به استقبال 26 سالگی می روم و این صفحات ورق می خورند تا به آخرین صفحات برسیم... و هر سال بهاری دیگر و خنکای بهاریی که مستم می کند .. مادر بزرگ می گفت از بهار بدش می آید و چه سنگدلانه در بهاری به عمق ریشه های گلها سفر کرد.. راست می گفت... می دانست.... چه قدر دلم هوای تخمه برشته کردنهایش را کرده که شعر می خواند و ما دور شعله می چرخیدیم و می خندیدیم تا تخمه های سر باز داشته باشیم چه ایام ساده دلانه کودکی زود رفتند و برایم جز خاطره ای در مه نگذاشتند و من و آیدا بزرگ شدیم... این را از وقتی فهمیدم که امسال خودم سبزه سبز کردم... چه لذتی داشت و چه تعجبی از بزرگ شدن... گاهی ناگهان می فهمی این اتفاق افتاده... این را حتی آن زمان که مستقل شدم و با او خانواده شدم نفهمیدم انگار ادامه ی همیشه ها... نه بزرگتر... چه قدر از همراه شدن در این موج بهاری که خرید می کنند .. و انگار از قحطی آمده اند لذت می برم .. انگار روزهای گذشته کودکی ام را در دهان مزه مزه می کنم. خریدی ندارم... فقط می خواهم پرسه بزنم و در بقیه حل شوم... فقط می خواهم ببینم.. چه قدر دلم هوای روزی بهاری در ان خانه ی دوطبقه ای را کرده که آفتاب در اتاقهایش پهن می شد و از پنجره بیرون می دویدیم و مثل کولی ها در باغچه و خاک بازی می کردیم.... امروز یادم افتاد به آن عروسک ها در جلد صورتی که یک سال عیدی گرفتم... با عجله به آیدا تماس گرفتم... برای او هم آن عروسک ها بهترین بودند... چه ساده دلمان در شادی غرق می شد... می ترسم روزی لذت این ایامم در گذر عمر رنگ بازد. پ.ن: خوشحالم... احساس آسودگی می کنم... پ.ن2: از دوستانی که با پیام هایشان دلشادم می کنند ممنونم. پ.ن3: سال نو خوبی سرشار از آنچه می خواهم و می خواهید برایتان آرزو می کنم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 17:7 توسط یلدا! |
دلی نمانده. خسته ام. دلم می خواهد از بلندترین ساختمان این شهر پرواز کنم و هرگز به زمین نرسم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 22:31 توسط یلدا!
اصلا می خواهم در آغوشت گم شوم و باز به حماقت های زنانه ام ادامه دهم. بعد از بگو مگو می خواهم در دلم هزار بار فحشت دهم و وقتی باز دیدمت دلم از خوشی غنج بزند. اصلا می خواهم سر روی شانه ات بگذارم و بچگانه ازت بپرسم که هنوز دوستم داری... و تو دستهایت را دورم حلقه کنی و سرسری جواب مثبت بدهی ... اصلا می خواهم آگاهانه با تمام باورهایم خداحافظی کنم مثل مستی که می داند کار احمقانه ای می کند. من مازوخیسم دارم. این را از آنوقت فهمیدم که به من گفتی برو و نرفتم.. ماندم و خودم را زجر دادم و تو را و من را هر لحظه آگاهانه در باتلاق فرو بردم. هر دو با هم و آیا می خواستی؟ آیا می خواستم؟ آیا می خواستیم؟ من معتادم این را از وقتی فهمیدم که وقتی با من حرف نمی زنی... وقتی من را نمی بینی.. به تو می پیچم .. از تو به التماس محبت گدایی می کنم و چند کلمه... حتی نگاهی.... من سادیسم دارم .... این را از وقتی فهمیدم که لحظه های تنهایی رهایت نمی کنم به دنبالت می آیم به هر سوراخی سرک می کشم و پیدایت می کنم.... من دیوانه ات هستم این را از وقتی فهمیدم که بین بگو مگوهایمان باز ذوق صورت سفیدت را می کنم و بازوها و نگاه نامهربانت که تا مغز استخوانم را می سوزاند... و چال چانه ات که دیوانه اش هستم..من باز همان دم می خواهم که نوازشت کنم... سرت را روی زانوانم بگذارم.. انگشتم را بر دهانت بگذارم که هیچ نگویی و باز بگویم که من عاشق ترینم... گفته بودی عشق در یک نگاه .... و آیا هنوز باور داری.. آیا هنوز نگاهت به اندازه همان روز اول مشتاق دختر جنوبی ای هست که به خاطرت از همه برید؟ پ.ن: من عاشقم. پ.ن: چه صدای باران بهاری می آید... همراه دلم ببار + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 19:44 توسط یلدا! |
وقتی شب آهسته به زندگی مردم این شهر سرک می کشید روی درگاهی پنجره نشسته بودم و
به غریبی این شهر فکر می کردم.. انگار بار اول بود که منظره را می بینم. من گم شده
ام انگار از خوابی سنگین برخاسته باشم از خودم پرسیدم " این منم؟ اینجا چه کار می
کنم...؟" چه قدر دلم برای یلدا تنگ شد... احساس غربت می کنم شاید صد سال دیگر هم
اینجا زندگی کنم ... باز هم همینقدر غریب باشم... غروب بود و من در درگاهی نشسته
بودم و موهایم را به باد سپرده بودم. از خودم پرسیدم " آیا دوباره موهایم را در باد
شانه خواهم زد؟" و چه زیبا گفت فروغ. .. به ساعتم نگاه کردم خوابیده بود. فکر کنم
روزها... هفته ها .... و یا شاید سالهاست که خوابیده و من انگار یکه خوردم... چه
مدت است به ساعتم نگاه نکردم؟ چرا کسی من را از خواب بیدار نکرد... انگار دیر شده..
یادم آمد دیگه مدرسه نمی روم انگار ۸ سال است که از آخرین باری که مدرسه رفتم می
گذرد.. ناظممان زشت بود از آن ترشیده های بداخلاق و من هنوز گاهی با خودم می اندیشم
"چرا در تمام فیلم ها ناظم ها را ترشیده های بداخلاق انتخاب می کنند؟" از درگاه به
پایین پریدم... به نگاهم بااحتیاط دستی کشیدم .. می ترسیدم دیگر زلال نباشد و آیا
هیچ گاه بوده است... از این که نقدم کنند می ترسم... از زیر ذره بین بودن می ترسم
.. بیشتر حالت دفاعی به خودم می گیرم... نگاهم... انگار نگاهم را جایی در راه در
مسیر شیراز تا قزوین جا گذاشته ام... می ترسم زلالی ها را جایی در خاطرات مبهم
دوران دانشگاهم پیش دخترک ساده دل شهرستانی جا گذاشته باشم. .. من امشب در خلسه
ام.. آیا خواب بوده ام؟ من کجاام؟ چرا هیچ کس من را بیدار نکرد... صبحانه حاضر است. + نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 19:18 توسط یلدا! |
وقتی می گذشت تاریک روشنای آنگاه بود در پس تاریکی عبور کرد و به هیچ کس ها در پس رابطه لبخند زد. به چه فکر می کرد؟ به درازی آن به واپسین نگاهها؟ به واپسین تپیدنها؟ اولین گرما یا تیر ماه و نفس های داغ که می سوزاند و سوختند... دیگر مهم نبود از کجا ؟ ... صدای های و هوی مبهمی می آمد و صدای رحیل.. انگار صدای کاروان شترها را می شنید که زنگ زنان می گذشتند.. به خود آمد... کوله پشتی مملو از خاطره ها را برداشت و گذشت... وقت رفتن نبود.. ولی باید می رفت پیش از آنکه وقتش شود. شاید همه چیز یک اشتباه ساده بود... نباید وقتش می شد.. نباید می گذاشت.
یکی از دوستان یک کامنت گذاشته بود که این قسمت از شعر فریدون مشیری هم ضمیمه اش بود: "افق تاریک / دنیا تنگ / نومیدی توان فرساست میدانم ممنون. + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 19:47 توسط یلدا! |
زندگی در دنیای مادی.......
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 22:36 توسط یلدا!
مثل یک رویا دور و دست نیافتنی... نزدیک ولی دور.... انگار که چشم بر هم زدنی .... لحظات شادکامی .... مثل سایه ای گذرا ... سلام ها و دیدار و لبخند ... اما قدم های حریص وداع سریع و بارانی.... چه زود رفتید و دلم برایتان تنگ شد... باز من و غربت و تنهایی ... روزها را به امید دیداری اما می شمارم. + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 12:29 توسط یلدا! |
|